السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )
677
قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )
بحيرا ديد ابر بر سر قافله ايستاد و به طرف صومعه نيامد . پرسيد : آيا كسى از شما هست كه نيامده باشد ؟ گفتند : خير ، مگر نوجوانى كه او را نزد امتعهء خود گذاشتهايم ، بحيرا گفت : سزاوار نيست كه او غذاى مرا نخورد او را نيز فرا خوانيد ، يكى از آنان رفت تا حضرت را بياورد ، چون حضرت به طرف صومعه روان شد ابر نيز همراه حضرت حركت كرد . بحيرا پرسيد : اين نوجوان كيست ؟ گفتند : فرزند ابو طالب است . به ابو طالب گفت : اين پسر توست ؟ ابو طالب فرمود : فرزند برادر من است . از پدر حضرت پرسيد ، ابو طالب فرمود : هنوز به دنيا نيامده بود كه پدر خود را از دست داد . وقتى بحيرا حضرت را شناخت به ابو طالب گفت : اين نوجوان را برگردان زيرا كه جانش در خطر است ، اگر يهوديها حضرت را بشناسند همانگونه كه من او را شناختم ، او را خواهند كشت و آگاه باش كه او داراى مقام بزرگى است ، او پيامبر اين امّت است . « 1 » ازدواج پيامبر صلّى اللّه عليه و سلّم بيست و پنج سال از سن شريف حضرت گذشته بود ، او از كسانى بود كه براى خديجه تجارت مىكردند ، پس از يك تجارت بزرگ خديجه به حضرت گفت : با سهمت چه خواهى كرد ؟ حضرت فرمود : عمويم قصد دارد براى من همسر انتخاب كند . خديجه كه از قبل تحت تعليم عموى خود ورقه بن نوفل نسبت به حضرت شناخت حاصل كرده بود به حضرت گفت : آيا ميل داريد من براى شما همسرى با وفا باشم ، حضرت فرمود : راضى هستم و بعد از مراسم خواستگارى حضرت خديجه فرمود : تزويج كردم به تو اى محمد صلّى اللّه عليه و سلّم نفس خود را و مهر خود را و خود ضامن هستم . به اينگونه ازدواج آن دو بزرگوار صورت گرفت ، ابو طالب شترى ذبح كرد و زفاف آن دو درّ گرانمايه برپا گشت . « 2 »
--> ( 1 ) - منتهى الامال ، ج 1 ص 98 و 99 . ( 2 ) - برگرفته از تاريخ النبى احمد ، ج 1 ، ص 240